للفا بعد از خواندن این متن کمی تامل و تفکر کنید.

ابوالفضل عباسی خنار:

خنار قبیله است در اسان مازندران و استان همجوار آن سکنی دارند که انهارا میتوان در همه جای  مناطق جلگه ای و کوهستانی ملاحضه کرد و پراکندگی انها خیلی وسیع است از ولوپی سوادکوه گرفته تا مناطق ییلاقی بین بهشهر ونکا تنکابن و رامسر و... به وضوح دیده میشود  اما مهمترین چیزی که برای هر گشوری,هر استانی ,هر شهری و هر قوم طایفه ای اجداد و جایگاه اجدادشان است که به ان افتخار کرده وخود را با ان اصل نصب و  بزرگ منصب می داند ان رابرای بالا بردن ارزشها می شماردند.
  قبیله خنار که که جد در جد پشت به پشت شغل انها دامپروری بوده و به پرورش گاو و گوسفند بز  اسب مشغول بوده اند وتعداد اندکی هنوز مشغولند این  چوپانان به اقتضای زمان مکان هرکس جایی را برای ماندن انتخاب کردند  اینطوری که از شواهد افراد با تجربه وپیران موجود بر می اید قبیله خنار در زمانی 150 الی 200 سال پیش  درمناطق پریم و هزارجریب و سلسه کوهای شلفین(شروین) , کیاسر تمرکز داشتند که به علت سردی هوا و زور گویی اربابان و خانهادعواهای طایفه ای و قومی و... قبیله از هم دور شدند و هرکدام به سمتی پراکنده شدند که خاندان اینجاب به سمت مناطق ولوپی سوادکوه کوچ کردند و ان مناطق را ییلاق تابستانی و مناطق شیرگاه و قائمشهر قشلاق زمستانی برگزیدن و به مقدار خراج یا اجاره بها به مالکان و زمینداران میدادند ودر ان مطقه یک فصل سکنا می گزیدند به مرور زمان دربعضی مکانها که می ماندند برای خود زمین خریده وانجا ساکن شده که اصطاحاء به ان مناطق بیشه سر یا چفت سر  می گفتند ,می گویند .


http://sites.google.com/site/hamedgeraphic/veresk4.jpg

تاریخ پیدایش خنار امروزی

اینجانب اجاد خنار را ازگیل گیلانشاه یا گاوباره
  ولد فیروز ولد نرسی ولد ژاماسب ولد فیروز یکم ولد یزگرد دوم تا ارشیر بابک بن ساسان میدانم که فرزندان اسپهبد خورشید پس از کشته شدن و فتح قلعه کرکیل دژ یا همان غار اسپهبد خورشیدنزد خلیفه عباسی منصور برده شدهاند ولی به سبب خویشاوندی که با انها پیدا کرد ان را ازاد کرد وانها به طبرستان نزد باوندیان بازگشتند ودردر بار باوندیان ماندند ولی به دلیل درگیری ناسازگاری از دربار رانده و شغل پیشه ای برگزیدند که اجداد ما یکی پیشه ها دامپروری بود که هنوز مرسوم است و کلمه حنار از گلمه گاوباره  وگیلانشاه برگرفته شده که در عربی به چیزی شبیه خنار امروزی تلفظ می شده است


گیل گیلانشاه یا گاوباره

 

هنگامی کهپیروز یکم، یکی از شاهان ساسانی، کشته شد، سه فرزند او با نام‌هایبلاش جاماسب وقباد  یا کوات یکم بر سر تخت شاهنشاهی تکیه داد که بعد از مدتی به دلیل گرویدن به دین مزدکیان از سلطنت خلع به زندان افتاد کب کمک زیردستان به به کشور همسایه گریخت  که ژاماسب یا جاماسب به مدت چهار سال پادشاهی کرد که قباد با کمک ارتشی بیگانه با نام هیتالیان به حکومت رسید و جاماسب بهارمنستان گریخت. در همانجا کاخی بنا کرد و متاهل شد. و صاحب دو فرزند به نام‌هایبهواط  و نرسی شد. نرسی هم فرزندان بسیاری داشت، که در بحث ما جای نمی‌گیرد، یکی از این فرزندان که مال و ممالک نرسی به او رسید فیروز نام داشت که به گیلان رهسپار شد و دیلمان را فرمانبردار خود ساخت. همچنین فیروز پدر شخصی به نام گیلانشاه بود.

چون گیلانشاه به جای پدر نشست فرزندی آورد که نام آن را گیل گیلانشاه (گاوباره و گاوبره نیز نامیده میشود.) نامیدند. در ۶۴۲میلادی مصادف با۲۲هجری گیلانشاه بن فیروز درگذشت و رهبری سپاه  دیلم به گیل‌گیلانشاه رسید و اخترشماران همگی بر این رای دادند که گیل‌گیلانشاه به حکومتتبرستان نیز خواهد رسید. گیل‌گیلانشاه کلاهی از سر گاوی ساخت، سپس با گاوی که بارش روی آن بود، به سوی کاخ شاهان تبری رفت و با آنان به صحبت پرداخت و به خدمت آذر ولاش، که شاه قسمت اعظمی از طبرستان بود، درآمد. و چون در جنگ چیره بود آوازه‌اش در بین اهالی تبرستان پیچید. در این هنگام از ولاش اجازه گرفت تا خانواده و اقوامش را از دیلمستان به نزد وی آورد. ولاش رخصت این کار به او داد، گیل‌گیلانشاه به دیلمان رفت و چند سال بعد در زمان پادشاهی یزدگرد سوم ساسانی با لشکری از  دیلمی به سوی خاک طبرستان عظیمت کرد. وقتی ولاش از موضوع آگاه شد این خبر را به گوش یزدگرد رسانید، یزدگرد هم پس از این که فهمید گیل‌گیلانشاه از خاندان جاماسب بن پیروز است به ولاش نامه‌ای نوشت و گفت :«ما را با خاندان ساسانی نزاعی نیست و به تو(ولاش) دستور می‌دهیم که ولایت طبرستان را تسلیم گیل‌گیلانشاه بکنی

به این طریق ولاش سرزمینرویان و تبرستان را به گیل‌گیلانشاه تسلیم کرد، گیل‌گیلانشاه نیز برای تشکر از یزدگرد هدایای بسیاری به وی ارزانی داشت. مدتی به همین صورت گذشت تا اینکه آذرولاش در سال ۶۶۶ میلادی مطابق با ۴۶هجری قمریدر میدان گوی بازی درگذشت رسید و مملکتش که از آمل تا گرگان ادامه داشت همگی به گیل‌گیلانشاه رسید. گاوباره در طی حکومتش که هم‌دوره با عمر بن خطاب تا یزید بن معاویه می‌شد، با اینکه اعراب حملات بسیاری داشتند، هیچگاه شکست نخورد و با پیروزی بر اعراب مانع از رسیدن آنان به مُلک طبرستان شد. سرانجام گاوباره(گیل‌گیلانشاه) در ۶۸۱ میلادی درگذشت. و دو فرزندشدابویه  و پادوسبان بر سر حکومت نزاع کردند. سپس مرزهای پدر را دو قسمت نمودند و به این ترتیب دابویه در سوادکوه وشرق ومرکز مازندران و پادوسبان در رویان و گیلا ن حکومت نمودند. گویند دابویه که برادر بزرگ‌تر بود، بدخلق و عصبی بود ولی پادوسبان خوش‌رفتار و مهربان بود بر این اساس مردم و درباریان بیشتر به سمتپادوسبان کشیده می‌شدند. پادوسبانیان ودابویگان دو سلسله هستند که پس از مرگ گاوبره درمازندران وگیلان ظاهر شدند.

 

                                             
http://upload.wikimedia.org/wikipedia/fa/d/d1/History_map_of_tapuria.png




پادشاهان گاوبارگان 

 

گیل گیلانشاه از سال۶۴۲میلادی برگیلان ورویان فرمان می‌راند. در سال۶۵۲میلادی به فرمانیزدگرد سوم به فرمانرواییطبرستان منسوب شد. بعد از او فرزند ارشدش،دابویه جانشین پدر شد و فرزند کهتر بنامپادوسیان بررستمدار حکومت یافت و سلسله‌ای که بناکرد(پادوسبانیان) تا زمانصفویان پابرجا بود. فرزنداندابویه شاخهٔ اول گاوبارگانند. دابویه در سال۷۱۱میلادی درگذشت و فرزندش به نامفرخان بزرگ یااسپهبد فرخان که اعراب به او لقب ذوالمناقب داده‌اند، پادشاه شد. در دوران سلطنت او اعراب چندین بار قصد طبرستان کردند اما پیوسته شکست می‌یافتند. اسپهبد دازمهر فرزند و جانشینفرخان بزرگ است که از سال۷۲۸ تا۷۴۰میلادی بر طبرستان فرمانروا بوده است. پس از درگذشتاسپهبد دازمهر نوبت به فرمانروایی فرزندش خورشید رسید اما چون خورشید بیش از شش سال نداشت، برادر دارمهر، به نامفرخان کوچک نیابت فرمانروایی را برعهده گرفت و تا۷۴۸میلادی به مدت هشت سال در این مقام باقی بود و به نام اسپهبد حکومت می‌کرد.


اسپهبد خورشید از۷۴۸ تا۷۶۱میلادی پادشاهی کرد و لقبفرشواذ مرزبان داشت و در سن چهارده سالگی، فرمانروایی یافت. آغاز این دوره با اقتدار تمام گذشت اما در پایان آن که همزمان با حکومتمنصور عباسی بود، با نیرنگ مهدی فرزند منصور و والیری سپاهیانعباسی به قلمرو خورشید راه یافتند. خورشید متواری شد و بهگیلان رفت، ساز لشکر کرد و پس از دو سال به قصد بازستانیدنطبرستان بدانجا روی نهاد. در همین زمان خبر یافت که فرزندان و زنان خاندان او اسیر و راهیبغداد شده‌اند. این خبر را تحمل نکرد و با زهر به زندگی خویش پایان داد و داستان تیرهٔ اول گاوبارگان به انجام رسیدو این واقعه مصادف با سال ۷۶۱میلادی برابر با۱۴۴ هجری خورشیدی و ۱۳۰سال یزدگردی و ۱۰۹ طبرستانی بود.

 


 


لغتنامه دهخدا > دابویه

دابویه

این کلمه با حروف عربی: دابویه

از پادشاهان سلسله گاوباره و او بر قسمتی از گیلان و طبرستان حکومت داشته است . (40-57 ه' . ق.)، ابن اسفندیار در تاریخ طبرستان گوید که دابویه و بادوسپان پسران جیل بن جیلانشاه ملقب به گاوباره بودند و این جیل پس از آنکه آذرولاش نایب اکاسره در میدان گوی از اسب در افتاد و بمرد جیل بن جیلانشاه جمله مال و نعمت برگرفت به سال 35 ازتاریخی که عجم نهاده بودند و پانزده سال برآمد مدت استیلاء او به گیلان تا فرمان یافت و دابویه پسر وی عظیم با سیاست و هیبت بود، بر گناه عفو نفرمودی و بدخوو درشت طبیعت به گیلان بر تخت پدر بنشست ، پس از آنکه یزدگرد شهریار کشته شد و «باو» در طبرستان بپادشاهی نشست و پس از پانزده سال پادشاهی کشته شد، دابویه رااز پس کشته شدن وی وفات رسید، از او پسری ماند ذوالمناقب فرخان بزرگ که لشکر به طبرستان آورد و تا حد نیشابور بگرفت ... (از تاریخ طبرستان ابن اسفندیار ج 1صص 154 تا 156). خواندمیر در حبیب السیر بر آنچه ابن اسفندیار گفته است چیزی افزون نقل نکرده است الا آنکه گوید مدت حکومت وی را شانزده سال گفته اند. (حبیب السیر چ کتابخانه خیام ج 2 ص 403). هدایت در فرهنگ انجمن آرا آرد: نام ملکزاده ای از ملوک مازندران که بعجم رسند و گیلان مرکز حکمرانی او بوده است و فرخان پسراو در طبرستان استقلال یافت و تا نیشابور مسخر کرد ومعاصر بنی امیه بود و معنی دابویه یعنی بماناد و باشد انشااللّه تعالی و این لغت پهلوی طبرستانی است و هنوز شهر او در بلاد طبرستان برجاست دابو گویند -انتهی .